پاپها نبودند. قدرت آنان كاهش يافت، در حالي كه قدرت شاهان بيگانه فزوني گرفت. از سوي ديگر، قدرت روحاني پاپها بهوسيلهٴ انبوهي از منافع مادي سنگينتر گشت.
نهادهاي فئودالي در همه جا بر اثر حسد و رقابت شاهان و استقلال و خودمختاري شهرنشينان درهم ميشكست. اربابان در ميان سنگ زيرين رعيت و سنگ زبرين شاه خرد ميشدند. جهان فئودالي در حال زوال بود.
كوتاه سخن آنكه اركان مهم جهان پيوسته در حال تغيير و نابودي بود. دو ركن آن، يعني پاپ و امپراتور خرد ميشدند. اربابان ناگزير به مذاكره و سازش شده بودند. جهان بيروني سال 1400 با سال 1300 تفاوت زيادي داشت.
رشتهجنگهاي عمده، جنگهاي صدساله (1337 ـ 1453) ميان انگلستان و فرانسه بود.
اين جنگها در قلمرو فرانسه صورت گرفت و بر اثر جنگهاي داخلي ميان خود فرانسويها شدت يافت و موجب افزايش تيرهروزي آنها گرديد. تصور ميشود يك سوم جمعيت فرانسه نابود گرديد و نابودي ثروتهاي آن هم دست كم به همان نسبت بود. خوانندهٴ عادي كه مورخ اين عصر نيست معمولاً مفتون شخصيت عظيم و اسرارآميز ژاندارك ميشود، ولي معجزهٴ سنژان تنها در سال 1428 يا 1425، آغاز شد و بورگونديان او را در سال 1430، اسير كردند و از سوي يك دادگاه كليسايي در سال 1431، در رُوآن محكوم به مرگ گرديد. در آن هنگام، تقريباً يك قرن بود كه جنگ ادامه داشت و ويراني فرانسه در آن هنگام، دستكم به همان وسعت امروز بود.1 جنگ پواتيه (1356) به همان اندازهٴ جنگ واترلو يا دو جنگ سدان2 مصيبتبار بود. ژان خوب، پسرش، دو برادرانش و بسياري از اميران فرانسوي بهدست [ادوارد] شاهزادهٴ سياه اسير شدند.
فديهٴ ژان، فرانسويها را خانه خراب كرد. ليموژ در سال 1370، طعمهٴ آتش و تيغ شد. فرانسه، با وجود داشتن فرماندهان بهتري چون برتران دوگكلن (حدود 1320 ـ 1380)، محكوم به فنا شد.
رشد شوراي شهري بر اثر حوادث بسيار دستخوش فترت شد. مثلاً هنگامي كه فيليپ دوم دلاور دوك بود، بورگوندي در 27 نوامبر 1382، در رُزيك (فلاندر شرقي)، سپاه فلاندر به فرماندهي فيليپ فان آرتفلده را شكست داد، دموكراسي فلاندر دستخوش ضربهٴ شومي گرديد.
دوك بورگوندي با مارگريت، دختر لويي دوم، كنت فلاندر، ازدواج كرد و پس از مرگ لويي در سال 1384، كنتنشين فلاندر به بورگوندي ضميمه شد.